|
چه خوش گفت شریعتی...
آره خوب من ديونم ولي اينو مي دونم من ميخوام فقط با تو بمونم زندگي بي تو برام بي معنيه چجوري بگم يه جوارايي يعني يه قفسي كه توش اسيرم اگه تو نياي ميدوني ميميرم مي دوني دوستت دارم ديونه وار تو بيا تو بيا پيشم بمون همين يه بار آخه از تو كه چيزي كم نمي شه ميدوني زندگي بي غم نميشه من مي خوام با تو باشم رها بشم از اين قفس ميدوني سخت شده واسم ديگه كشيدنه نفس ولي تو دلت هواي ديگه داشت پيش اون يكي بار نواي ديگه داشت من گفتم شايد بميره اون يكي يار بد دوباره تو بياي بگي منو ميخواي حالا بميره يا كه بره فرغي نمي كمنه واسم هرچي ميشه بزار بشه آخه يه زماني يارم ميمرد واسم قبلنا بهم ميگفت خيلي دوستت دارم تورو حالا كه پيشش ميرم ميگه از پيشم برو بد بهش ميگم چي شد دوستيه ما اين بودش قل قرارمون تو كوچه ها اونجا شاهد بودن همه گلايه لاله ميدوني زندگي كردن بي تو برام محاله چرا يادت نمياد لب ساحل روي شونم بهم گفتي دوستت دارم گفتم ميدونم نمي دونم كي تموم ميشه گلايه هام ولي كاش ميشد يه روز برگرديو بگي منم تورو ميخوام
مهم اين نيست که تو add ليست مسنجرم چند نفر add شدن. مهم اينه که تو قلبم فقط يک نفر add شده باشه که با هم on بشيم، باهم آرشيو زندگي رو دوره کنيم و با هم off بشيم. امّا بايد يادمون باشه پسورد دوستيمون رو جوري بسازيم که کسي نتونه هکمون کنه!!!
ندانستم تو اي ظالم دلي آهن ربا داري دلا ديشب چه مي کردي تو در کوي حبيب من؟ اندکي عاشقانه تر زير اين باران بمان نگاهي کردي و از خود نگرانم کردي نگران ، پيش نگاه دگرانم کردي من نظر باز نبودم ، تو به يک چشم زدن در چراگاه نظر ، چشم چرانم کردي يک روز رسد غمي به اندازه ي کوه يک روز رسد نشاط اندازه ي دشت در سايه ي کوه بايد از دشت گذشت! عشق تو همچون افقي بي انتهاست قلب من خالي ز هر رنگ و رياست زندگي با آرزو ها روبروست با تو بودن از برايم آرزوست اي عشق مدد کن که به سامان برسيم چون مزرعه ي تشنه به باران برسيم يا من برسم به يار و يا يار به من يا هردو بميريم و به پايان برسيم سال ها پرسيدم از خود کيستم؟ آتشم؟ شورم؟ شرارم؟ چيستم؟ او به جز من ، من به جز او نيستم شب هاي دراز بي عبادت، چه کنم طبعم به گناه کرده عادت چه کنم گويند کريم است و گنه مي بخشد گيرم که ببخشد زخجالت چه کنم نمي دانم که دانستى دليل گريه هايم را نمي دانم که حس کردى حضورت درسکوتم را و مي دانم که ميدانى ز عاشق بودنت مستم وجود ساده ات بوده که من اينگونه دل بستم ظثقنمي خواهم بجز من دوست دار ديگري باشي
من آن گل پرپر شده زمانم بر سنگ مزارم بنویسید که جوانم مقصد نرسیده بر سر آمد سفرم زود این حادثه شوم کجا بود؟؟؟ نمی دانم!!!
خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود. خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد... میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد. و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند…!!! و پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند ، و مثل خر بار می برد…!!! و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!! و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست !!!
گفتمش در عشق پا برجاست دل
سلام به همه دوستان مهربون... این اولین پستمه که می ذارم و می خوام تو اولین پستم از آبجی یاسمن تشکر کنم که زحمت ساخت این وب لاگ رو به دوش گرفت و برام ساختش اگه وبلاگم زشته سرزنشم نکنید چون اصلا بلد نیستم ولی با کمک آبجی یاسمن و همسر مهربونم شما هم دعا کنید بتونم وبمو خوشکل کنم...
|
About
هفته سوم فروردین 1388 هفته سوم اسفند 1387 هفته دوم بهمن 1387 هفته دوم آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته سوم آبان 1387 عزیز ترین ها
تنها ترین گل تنها(آبــــــــــجی نازم) |